محمد حسين عقيلى خراسانى شيرازى
111
خلاصة الحكمة ( فارسى )
در جواب آن ، بعضى گفتهاند كه : ممكن است شىء واحد ، هم مدرك و هم متصرّف باشد و ليكن هر يك به وجهى ؛ يكى به حسب ذات و ديگرى به حسب آلت . [ وجه تسميهء متصرّفه به متفكّره و متخيله ] : و مىنامند اين قوّه را به اعتبار استخدام نفس ناطقه مر آن را در معانى كلّيه ، « متفكّره » ؛ براى تصرّف آن در موادّ فكريه ، و بعضى گفتهاند متصرّف وهم است كه مدرك بالذات است و جواب اين همان است كه قبل ذكر يافت و به اعتبار استخدام وَهم مر آن را در صور و معانى جزئيه مُتخيله ؛ براى تصرّف آن در صور خياليه و معانى آنها . اگر گويند : چگونه استعمال مىنمايد وَهم آن را در صور محسوسه ، با وجود آن كه مدرك آنها نيست . جواب : بعضى گفتهاند با آن كه : قواى باطنيه ، حكم آيينههاى متقابل يكديگر دارند كه منعكس مىگردد به سوى هر يك از اينها ، چيزى كه مرتسم در ديگر « 1 » است . بعضى فضلا چنين جواب گفتهاند كه : وهم ، حاكم است بر قواى « 2 » حسّيه و آن [ يعنى قواى حسيه ] ، آلت است و آن [ يعنى وهم ] ، مدركِ معانى و صور است و قسمت نماينده و منفصل كننده و تركيب دهنده به واسطهء خيال ؛ و ليكن هر گاه نباشد غير وَهم را از قواى حسّيه دخلى در ادراك معانى ، مىباشد ادراك آن منسوب به سوى آن فقط . و امّا ساير ادراكات و اعمال حسّيه ، پس آنها به وَهم است و به قوّهء ديگر [ كه ] از آن فرود در [ اين ] مرتبه « 3 » ، پس نسبت داده مىشود هر يك آنها را به سوى قوّهاى كه مشارك وَهماند در ادراك و يا به تصرّف و موضع آن تمامى دماغ است ؛ براى عموم تصرّف آن ، مگر آن كه سلطنت آن در وسط دماغ است ؛ تا آن كه قريب باشد به صور و معانى و ممكن باشد آن را كه به سهولت اخذ نمايد از هر واحد ، صور و معانى را .
--> ( 1 ) . ب : ديگرى . ( 2 ) . الف : قوى . ( 3 ) . ب : ديگر فرود از آن در مرتبه .